هر
روز پوست انداخته ام و دیگر شده ام و دیگر گون شده ام . هر روز خواسته ام
که تغییر کنم و به گونه ای دیگر درآیم . خواسته ام که نام داشته باشم و
خواسته ام که لباسی بر تن کنم که مرا بپوشاند و از جنس من باشد. خواسته ام
لباس اَم به همین رنگ باشد که من اَم، خواسته ام لباس اَم دروغ نباشد. اما بپذیر،
بپذیر که زندگی با آدمها دشوار است ، دشوارتر از مرگ و دشوارتر از آنچه
نیستی اش ناممی
نهیم و در آن آرام می شویم و سفید و رها . پیشتر از این نیز گفته ام و
بسیار گفته ام : چونان کرگدنی می مانم همسفر تنهایی، سر می اندازد در جادّه
ای که با پاهایش می سازد و می رود ...