از اثاثیه ی در هم و بر هم دور و برم که بگذریم دوچرخه ام که رخت اویزم شده و و ۸ کتاب سهراب و دبوان فروغ که با عرق جبین(!) خریدمشان عناصر مهم هستندهرچند حافظه ی از حافظ خالی شده ام غزل میخواهد از من...
تابستان ها اگر کوتاه نبودند الان من حافظ حافظ بودم و یا مولانا تا حدی! پیدا کردن کتاب حافظ در این اش شعله قلم کار همتی عظیم میطلبد که در خودم اصلا سراغش را ندارم! به محفوظات بسنده می کنم....
احساس می کنم زندگی ام مثل جاده ایست با این قانون که راه را باید کلاغ پر(!) بروی!
هورمون ها دست به کار شده اند...کی گرفتار شوم خدا میداند...
پ.ن : از نیو اپشن هایم این است که پوست کف سرم را می کنم!!!!
ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ??? ? ????
بازدید: 188