هيچي نميفهمم فقط ميخوام باشي

خرید بک لینک

خب ديشب بعد از چندين روز رفتيم بيرون...شال مشكي جديمو پوشيدم...با يه شلوار خاكستري تنگ..با يه جفت كفش عروسكي مخمل مشكي كه جلوش طلايي كه پارسال از قشم اورده بودم اما زياد نميپوشيدم يعني تا حالا موسيو نديده بودش...عطر جديدم هم زدم...راستي عطرم تموم شده بود اين عطرو با يه كم كمك مامان خريدم به اسم azzaro twin..یه عطر خطی میخواستم و در عین حال ملایم...عطر فروش که اشناست اینو معرفی کرد...

خلاصه رفتیم بیرون...دیروز اصلا حالم خوب نبود همش از خدا میخواستم امشب یکم حال و هوام عوض بشه...سوار ماشین که شدم...یکم حرف زدیم..بهش گفتم من تغییری نکردم؟گفت شالت نو...حالا خودم بهش گفته بودمااا..وگرنه موسیو عمرا نمیفهمید..اون هم چی؟شال مشکی؟

گفتم بوی عطرم برات تازگی نداره...گفت چرا...گفتم بوش خوبه..گفت اره اما قبلیا هم خوب بودناااا..میخواستم بکشمش...من همیشه مشکل دارم با موسیو سر عطر...

مهم این که خودم عاشق بوی عطرمم...

گفتم کجا داری میری؟گفت هیچی دارم میرم توی خیابونایی که از همه شلوغتر...گفتم پس برو سمت مرکز فروش چرم اونجا از همه جا شلوغتره...تا منم یکم چرم بخرم...

رفتیم چرم خریدیم و رفتیم که شام بخوریم..دلم هوس کنتاکی کرده بود...توی راه یهو اهنگ دلت با من هماهنگه از سامی بیگی پخش شد از ماشین موسیو...بعد بهش گفتم من عاشق این اهنگم..صداشو زیاد کرد و منم شروع کردم باهاش خوندن...بهش گفتم من میدونم تو ایناهنگو به من تقدیم کردی...يه جاي اهنگ هست كه ميگه...

عمرمو گشتم تا که تو پیدا شی
هیچی نمیفهمم فقط میخوام باشی
بهش ميگفتم نترس موسيو من هستم...چقدر تو اهنگ پر مفهوم و به من تقديم كردي...من مي مونم خيالت راحت....من ميدونم تو توي اهنگ خيلي حرفا ميخواستي به من بزني...ميخنديد...

اهان رفتيم براي چادر مسافرتي موسيو كه باهاش ميره ماهيگيري زيپ متري خريديم...

بعد هم رفتيم به جاي كنتاكي...بال سوخاري و پيتزا خورديم...

قبلا گفته بودم كه من و موسيو وقتي ميريم فست فودي و پيتزا ميگيريم يه پيتزا ميگيريم با مخلفات..چون هميشه اضافه مياد...ديشب كه رفته بوديم...يه رست بيف گرفتيم و بال سوخاريو ...

يه دختره كه بسيار خوشگل و خوش هيكل بود اومدن توي فست فودي....

پسره ازون پسراي اعتماد به نفس بالا كه من اصلا خوشم نمياد ...فقط داشتم هي فكر ميكردم من اگر جاي دختره بودمهمين الان بلند ميشدم ميرفتم البته خدا درو تخته رو با هم جور كرده بود...(قابل توجه سذمه منم رفتم توي فاز مردم شناسي)نميدونم چرا اصلا خوشم نميومد از پسره....حرف كه ميزد ميخواست بزنم توي دهنش...مرتيكه ...اما خدايي همه توي كف دختره بودن..من نيم رخم بهش بود نتونستم خوب ببينم همه چيزو...

اما داشتم فكر ميكردم من اصلا ديگه نميتونم با ادم جديد..منظورم مرداست..اشنا بشم...نميدونم چرا حس بدي نسبت به اكثرسون نه همشون دارم..انگار ميتونم از پشت صورتشون ذاتشونو ببينم...اصلا از حرف زدن طرف ميتونم بفهمم چيكارست..شايد به خاطر كارم...كه با مردا زياد سر و كار دارم...

توي راه موسيو گفت امشب يه شب خوبي...فكر كردم منظورش براي خودمون..كه يني بهمون خوش بگذره..گفتم ايشالله...گفت براي مامانم...اخه تولدش...گفتم تولدش مبارك..موسيو گفت زنگ بزن به مامانم...تبريك بگو..گفتم تو چرا زنگ نزدي...گفت اولا كه روم نشد به خاطر تاخيري كه توي خواستگاري افتاده و دوما اينكه....يه مشت دليل هاي بي معني و بي مفهوم اورد كه اگر ميخواستم بهش جواب بدم و بحث كنم باهاش دعوام ميشد...ترجيه دادم كه اصلا محلش ندم...چون اصلا و ابدا ظرفيت دعوا ندارم...طوري شدم كه اگر دعوا كنم همون وسط خيابون ول ميكنم ميرم...

رفتيم يه جا براي مادر محترمشون كيك بخره كه شكلاتي نميخواست..وانيلياشون هم كوچيك بود...

گفتم من بزار دم خونه خودت سر راه خونتون بروبخر كه ديگه نخواي دور بزني منو برسوني...پياده كه شدم زنگ زدم به مامانشو تولدشو تبريك گفتم...فقط به خاطر اينكه كارامون يكم جلو بيافته...فقط و فقط...وگرنه عمرا زنگ نميدم چونكه موسيو هم به مامان من زنگ نزد..تازه مامان من منتظر بود..به خدا دلم اتيش ميگيره...

وگرنه ادم بايد محبت ببينه كه محبت بكنه..نميگم بدي كرده اما كارايي كرد كه اصلا ازش انتظار نداشتم و دلم از همشون پره....

قبل از اينكه زنگ بزنم تصميم گرفتم بهش بگم ايشالله سال ديگه مثل مامان خودم توي خونمون براتون جشن ميگيرم..اما وقتي زنگ زدم انگار لال شدم اصلا روم نشد بگم..گفتم الان ميگه چه پروودختره..خودشو دعوت ميكنه..اما الان پشيمونم چرا نگفتم...

هنوز تو كف دختر ديشبيم...خوبه من پسر نشدم


عاشقانه ما دوتا...

ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ??? ? ???? بازدید: 183 تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1392 ساعت: 14:01

صفحه بندی