ماجرای سرودن شعر "حالا چرا " توسط استاد شهریار برای معشوقه اش ابراهیمی

خرید بک لینک

در سال 1309 که شخصی درباری دختر مورد علاقهام را از چنگم به در آورد و مرا بعد از پانزده روز بازداشت، به نیشابور تبعید کردند؛ شبها که تنها میشدم، گریه سر میدادم و با خدایم راز و نیاز میکردم.

شبی در زیر سنگی آرمیده بودم و غرق فکر بودم که آهنگ دلنشین این آیه به گوشم رسید: « یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده « یعنی » از تو به شتاب عذاب میطلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمیکند ».

بعد از دو هفته دوستانم به نیشابور آمدند و خبر سکته آن شخص درباری را به من دادند. مرا به تهران بردند و در بیمارستان بستریام کردند. همانجا بود که دختر مورد علاقه ام خود را به بالینم رساند و من در حالی که از سوز تب میسوختم، شعر معروف "حالا چرا " را ساختم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟

وه کـه با این عـمـرهـای کوته بـی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیـریـن ! جـواب تلخ سـر بالا چرا ؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
ایـنـقـدر با بخـت خـوابآلـود مـن لالا چـرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا ؟!

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین !
خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا ؟

منبع : سایت تبیان


عاشقانه ما دوتا...

ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: ??? ? ???? بازدید: 208 تاريخ: يکشنبه 14 مهر 1392 ساعت: 14:07

صفحه بندی